حامی یا منتفع

نویسنده: ناهید عبدی

در سازمان های مختلف،و در اطراف خود، افراد زیادی را می بینیم که دارای نگرش منتفع و یا حامی هستند. با ذکر این مسئله، همه ی ما در ذهن خود افرادی را داریم که به راحتی می توانیم هر یک از آنها را در دسته بندی خاصی جای دهیم. عکس العمل های بیرونی این افراد، نشان از نگرش درونی آنها مبنی بر رفتارهای حامی گونه و یا منتفع و منفعلانه دارد.

ما انسان ها همیشه می توانیم درباره ی دیگران نظر بدهیم و رفتارهای آنها را قضاوت کنیم. اگر قرار باشد افراد را در دسته بندی های مشخص جای دهیم، به راحتی می توانیم آنها را تقسیم بندی نماییم و درختواره ای برای رفتارهای ریز و جزئی هر شخص در نظر بگیریم. اما وقتی صحبت از خود ما پیش می آید، ناخودآگاه نمی توانیم به راحتی خود را در دسته بندی خاصی قرار بدهیم. بودن در نقش حامی و یا نقش منتفع، برای بسیاری از ما، می تواند یک مسئله ی جدی باشد. افراد در نقش حامی، عموما مسئولیت کارها را بیشتر به عهده می گیرند. در بسیاری از موارد، آنها حتی مسئولیت رفتارهای دیگران را هم به عهده می گیرند و این کار را نه از سر اجبار یا ترس، بلکه به دلیل رفتارهای درونی خاص خود انجام می دهند. بالعکس افراد منتفع، همواره در انتظار رفتارهایی از سوی سایرین هستند تا در نهایت، به نفع خود از آن رفتارها استفاده کنند. سازمان های پیشرو را عموما افراد حامی می سازند. آنهایی که بدون آنکه از ایشان طلب کمک و یاری شود، خود داوطلبانه، شروع به حرکت می کنند. آنها مرزهای مشخص و شرح وظایف دقیق از پیش تعیین شده برای خود قائل نیستند. نه تنها وظایف محوله را به درستی انجام می دهند که برای یاری رساندن به بخش های دیگر سازمان نیز، داوطلب می شوند. مدیران با تجربه باید این مهم را در نظر داشته باشند و بتوانند افراد منتفع و حامی را از هم تشخیص بدهند. افراد حامی در زندگی خود معمولا قدرت بیشتر و موفقیت های بزرگ تری دارند. آنها بدون چشم داشت کار انجام می دهند و از اینکه بتوانند عهده دار وظیفه ای از پیش تعیین نشده باشند، احساس بدی نخواهند داشت. بودن در کنار این افراد، مشارکت، قدرت، مسئولیت، همدلی و امنیت خاطر را برای افراد دیگر به ارمغان می آورد. بهترین عملکرد افراد حامی وقتی نمایان می شود که افراد منتفع در کنار آنها نباشند و آنها به دلخواه و از روی حس درونی خود اقدام و عمل نمایند.

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ و زندگی

نویسنده: ناهید عبدی

وقتی مسئله ی مرگ و زندگی مطرح می شود، آنچه می توان آموخت برجسته تر می شود.

 

 

اگر برای یادگیری، آموختن و حرکت کردن، زمان های مختلفی از زندگی را دز نظر بگیریم، می توانیم به یک نتیجه گیری کلی برسیم و آن این است که در نقاط بحرانی و پیک هر آموخته و یا هر تصمیم سرنوشت ساز، رد پایی از پایان و یا شروع مشاهده می شود. با هر آغاز متفاوتی به اوج می رسیم و باز در نهایت ناباوری در بسیاری از پایان های متفاوت، اوجی بالاتر را تجربه خواهیم کرد. آگاهانه می دانیم لازم نیست لحظه ی مرگ را تجربه کنیم تا به دستاوردهای بزرگی دست پیدا کنیم و یا لازم نیست اتفاقی خارق العاده روی دهد تا شاهد جهشی در زندگی خود باشیم. می دانیم که در پس هر حرکت بزرگی، ردپایی از تصمیم خود خواسته نهفته است و برای شروع هر حرکت نوین، امواجی از برخاستن نهفته است. با وجود این نوع از آگاهی ها، در بسیاری از موارد شاهد هستیم تنها راه رسیدن به دستاوردهایی متفاوت در زندگی بسیاری از ما، این است که با تمامیت زمین بخوریم و یا به تمامیت در پس اتفاقی اوج بگیریم. انسان ها می توانند با هزینه ای بسیار کمتر، دستاوردهای بزرگ زندگی خود را در روزهای عادی شاهد باشند و برای دستیابی به آنها، از فرصت های عادی و بیشمار روزمره ی زندگی بهره مند شوند. به پا خاستن، حتی اگر نیاز به تحولی عظیم در اوج و فرودهای زندگی باشد، در طول زمان های عادی نیز میسر است. آن هنگام که آگاهانه خود را از قید زمان گسسته می کنیم و خود را در واپسین لحظات درد و یا در اوج لذت، تصور می کنیم. این نوع تصور، درجه ای از آگاهی به ما می دهد و در نتیجه ی آن، بینشی متفاوت به دست خواهیم آورد. با داشتن بینش جدید در زندگی، فراتر از روزهای عادی حرکت می کنم و فراتر از انسان های عادی به دست می آوریم و در نهایت فراتر از تعاریف عادی، لذت می بریم.

عکس العمل در مقابل شکست

نویسنده: ناهید عبدی

وقتی با مشکلی مواجه می شویم، در بهترین حالت، به دنبال سفارشات و آموزه هایی می رویم که اغلب سخن از این موضوع به میان می آورند که پذیرش شرایط موجود، قدرت تو را افزایش می دهد و یا اینکه باید در این مسیر اعتماد به نفس خود را حفظ کرده و با جدیت تمام ظاهر خوب خود را هر چه بهتر حفظ نمایی. فکر می کنم راه بهتری هم وجود دارد و در بسیاری از مواقع کارساز است و آن، سخت تر تلاش کردن و بیشتر درگیر شدن با مشکل موجود می باشد تا جایی که راهی از میان خود شکل، ایجاد شود. فعالیت های دلیرانه و غیر منتظره انجام دهیم و فرآیندهای تازه را تعریف و گسترش دهیم.

 

 

درگیر شدن و غوطه ور شدن در شکست را من این طور تفسیر می کنم که با حفظ موقعیت مشکل دار و ادامه دادن در جهت بروز ویژگی های مثبت و موثر از خود، می توان مسیر کوتاه تری تا رسیدن به موفقیت و نتیجه ی مطلوب را طی کرد. فرض کنیم کارمند یک شرکت هستیم و خود را شایسته ی پست بالاتر می دانیم و به دلیل عدم برآورد این نیاز در سازمان، در فکر استعفا و برگزیدن گزینه های بهتر هستیم. یک راه این است که سازمان را ترک کرده و به پیشنهادات وسوسه انگیزتر موجود، فکر کنیم. من راه دوم را پیشنهاد می کنم. راهی که از ما می خواهد در پست فعلی، تهایت تلاش خود را انجام دهیم و آنچه در ذهن ما می گذرد و خود را بابت آن مستحق ترفیع رتبه می دانیم، به نمایش بگذاریم. این راه باعث می شود افراد دیگر در سازمان، موقعیت ما را در جایگاه فعلی، متزلزل ببینند نه از جنبه ی منفی آن بلکه از جنبه ی مثبت و تاثیر گذار آن. بهترین راه برای تغییر وضعیت موجود، این است که فراتر از انتظارات رفتار کنیم. با انجام کارهای خارق العاده، اطرافیان را غافلگیر کرده و مهم تر از آن، آنها را متوجه انتظاری که داریم، بکنیم. عملکرد خود را با حساسیت و فراتر از مرزهای تعریف شده انجام دهیم. عملکرد ما مانند دکل کشتی است. افراد آن را از افق های دور هم تشخیص می دهند و برای اینکه ما را به سوی بندرگاه خود بکشانند، همه ی تلاش خود را می کنند. پایبندی به این امر، نه تنها فرصت نوین برای ما پیش می آورد که دستاوردهایی هر چند کوتاه مدت اما موثر، در مقاطع زمانی بحرانی در زندگی ما به جای می گذارد.

تخصص با مهارت محدود

نویسنده: ناهید عبدی

 

چقدر متخصصین حرفه ای در حوزه های مختلف موجود در اطراف ما، برایمان قابل احترام هستند؟ چقدر جامعه و مردم احترام بیشتری برای این گونه افراد قائل هستند؟ آیا رنج درآمدی و وجهه ی اجتماعی یک متخصص، می تواند بالاتر از متوسط جامعه باشد؟ در اکثریت مواقع پاسخ به سوالات مطرح شده مثبت است و من فکر می کنم دلیل اصلی آن، متخصص شدن با فراگیری مهارت های محدود شده است.

 

 

در دنیای کنونی اگر بخواهیم یاد نگیریم و اگر بخواهیم نیاموزیم، باید انرژی زیادی صرف کنیم و عمدا چشم و گوش خود را ببندیم. جبر محیطی به ما آموختن را به هر قیمتی اجبار می کند. دیگر صرف هزینه و زمان و انرژی زیاد، برای آموختن رنگ باخته است و بسیاری از آموزه ها به رایگان در اطراف ما قرار دارند و در بسیاری از مواقع حتی می توانند خود را به ما تحمیل نمایند. هنر من و شما در این اوضاع، نیاموختن بسیاری از مهارت هاست. درست است که داشتن مهارت های مختلف، می تواند از ویژگی های مثبت برای هر فردی باشد اما این مهم وقتی میسر می شود که ما در یک یا چند حوزه به شکلی حرفه ای، متخصص و صاحب نظر باشیم. جامعه ی امروز بیشتر از اینکه به دنبال افرادی با چند حرفه ی مختلف و متفاوت باشد، به دنبال یافتن افرادی با تخصص هایی یگانه و بسیار ویژه و عمیق است تا بهترین های خود را در اختیارش بگذارد. شاید دلیل اصلی چنین رویکردی در جامعه، این قضیه باشد که یادگیری در سطح به شدت زیاد شده است. هر شخص با هر سطح سواد و معلومات می تواند در رابطه با هر حوزه ی تخصصی نظراتی داشته باشد و داستان های زیادی را برای توجیه گفته هایش بیان نماید. هر کسی با فراگیری مطالبی سطحی در یک زمینه، ادعای دانستن دارد. هر کسب و کار و هر فعالیتی، برای موفقیت، نیازمند افرادی منحصر به فرد و دارای تخصص ریشه دار و عمیق است. علاوه بر عایدات بیرونی در کسب و کار، این گونه افراد، اعنماد به نفس بالاتری را تجربه می کنند و البته قدرت بالاتری در بیان و اظهار نظر دارند. شاید دلیل اصلی احترامی که جامعه و البته من و شما، برای یک متخصص قائل هستیم، همین قضیه باشد. یک متخصص در هر حرفه و زمینه ای، تصمیم گرفته است خود را محدود نماید و خیلی از چیزها را نیاموزد. یک متخصص به جذابیت های آموخته های جدید پشت کرده است و تصمیم گرفته در یک زمینه ی واحد، در عمق رشد کند. وقتی این گونه به حوزه ی تحت نفوذ خود می نگریم و وقتی در یادگیری حوزه ای محدود، تلاش و انرژی خود را به تمامیت صرف می کنیم، نقش خود را در زندگی به زیبایی ایفا می کنیم. دیگر یک "شومن" نیستیم. لازم نیست برای رفتن در قالبی که مطلوب ما نیست، وقت و انرژی زیادی صرف کنیم. این گونه است که ایفای نقش در مدرسه ی زمین، برایمان جذاب تر می شود و البته در این هنگام خود واقعی مان را به نمایش می گذاریم و کلمه ی نقش در این میان رنگ می بازد و این گونه است که تماشاچیان با دیدن هنرمندی ما در حوزه ی خاص فعالیت مان، به گونه ای متفاوت تر از متوسط جامعه و البته به دیده ی احترام می نگرند. وقتی در یک مهارت خاص خود را عمیق می کنیم و عمیق می آموزیم، در نقشی که در حال ایفای آن هستیم، به شدت احساس سبکی می کنیم. دیدن صحنه ای که در آن فرد، با آزادی و به سبکی ایفای نقش می کند، یکی از جذاب ترین صحنه ها برای هر بیننده ای می تواند باشد.

رشد در فشار

نویسنده: ناهید عبدی

 

خیلی وقتها از کنار اتفاقاتی که به صورت روزمره برایمان می افتد، بسیار ساده می گذریم و بر روی آنها تامل جدی نمی کنیم و سعی در درس گرفتن از آنها نداریم. یکی از این اتفاقات که به کرات برای همه ی ما پیش می آید این است که ما انسان ها در شرایط محدودیت و فشار، در زمینه های مختلف رشد عجیبی می کنیم به طوری که در شرایط عادی هرگز این چنین تحولی را شاهد نیستیم و گاه از توانمندی های خود در این شرایط شگفت زده می شویم.

 

مطالب مختلفی را در این زمینه می خواندم و شاهد این قضیه بودم که هر یک از آنها، سعی در رواج این قضیه داشتند که قدر محدودیت هایتان را بدانید، با آنها کنار بیایید و آنها را تا حد امکان بپذیرید. با صرف نظر کردن از برخی محدودیت های ناخواسته که برای همه ی ما وجود دارد، بسیار مناسب تر است پیش از اینکه در محدودیت های ایجاد شده توسط محیط و خودمان گرفتار شویم و بعد تلاش کنیم در آن شرایط از خود انسان بهتر و ارزشمندتری بسازیم، بهتر است در شرایط عادی زندگی، به شناخت هر چه بهتر توانایی های خود بپردازیم. ما در شرایط محدود و نامناسب، تغییری نمی کنیم. تنها تفاوت در جبری است که وجود دارد و این جبر باعث می شود از حداکثر توانمندی های خود بهره بگیریم. حتی اگر پیش از آن، از میزان این توانایی ها آگاه نبوده باشیم. بسیار مناسب تر است اگر تلاش کنیم در شرایط غیر جبر، بدون فشار و شرایط نامحدود خود، حداکثر توان خود را به کار ببندیم. این مهم زمانی بهتر حاصل می شود که عزت نفس بالاتر و اعتماد بیشتری به خود داشته باشیم. این دو عامل موانعی هستند که در اغلب موارد مانع از رشد و شکوفایی ما انسان ها می شوند. بهتر است در محدوده ی زمان زندگی نکنیم. از زمان گذر کنیم و گاهی حتی خود را در شرایط محدود تصور کنیم. در این هنگام شاهد رشد بیشتر خود در شرایط عادی تر زندگی خواهیم بود. محدودیت ها و پیشامدهای محدود کننده ناگریزند اما با تلاش هدفمندتر و آگاهانه تر در روزهای عادی زندگی و با به کارگیری حداکثر توانایی در شرایط پایدار و آرام، نهایتا در فشار و ناملایمات زندگی، اثر ماندگارتر و مطلوب تری خواهیم گذاشت.

هضم کلمات

نویسنده: ناهید عبدی

 

بعد از خواندن متنی از کتاب، یا دیدن یک فیلم و یا بعد از شرکت در یک دوره ی آموزشی، چقدر از آن بهره برده ایم؟ چقدر با مسئله ی مورد نظر درگیر شده ایم و آن را به طور مرتب با خود تکرار کرده ایم یا از دستاوردهای آن بهره مند شده ایم؟ سوالات این چنینی مرا به فکر فرو برد تا بتوانم علل مستقیم برخی از پیشرفت ها و دستاوردهای بزرگ رادر هضم درست کلمات و درگیر شدن با مسئله ببینم و روش های اثربخش تر را بیابم و جستجو نمایم.

 

 

 

نگاهی متمرکزتر و عمیق تر به دستاوردها و داشته هایمان، به ما یادآور می شود، هر چه بیشتر درمورد مسئله ای دقیق شده ایم و به اصطلاح بیشتر با آن درگیر شده ایم، ابعاد مختلف آن موضوع برایمان روشن تر شده است. برای خیلی از ما انسان ها پیش آمده کتابی را تا صفحات آخر آن خوانده باشیم و بعد از مدتی با دیدی جدید و با هدف عمیق تر خواندن، مجددا به سراغ آن رفته باشیم. در این هنگام نقش مهم درگیر شدن و هضم کلمات را بیشتر و بهتر می توانیم درک نماییم. هنگامی که با کلمات به شکلی متمرکزتر برخورد می کنیم، آنها جادوی خود را به رخ ما می کشند. می توانیم ابعاد مختلف از یک مسئله ی واحد را به درستی ببینیم. وقتی با نیت درست تر فهمیدن به هضم کلمات بیان شده می پردازیم، ابعادی از وجودمان حتی خود ما را غافلگیر می کنند. اغلب این مهم هنگامی اتفاق می افتد که ما برای خودمان می خوانیم، برای ارتقای سطح کیفی و دانش خود گوش می دهیم. هنگامی که از اجبار برای گوش دادن و خواندن و فهمیدن رها می شویم، درست تر می فهمیم و کلمات بیشتری را هضم می کنیم. زیرا به طور ناخودآگاه با کلمات و جمله هایی که با زندگی ما عجین تر و کاربردی تر هستند، بیشتر اخت می گیریم.  شاید برای هر یک از ما پیش آمده باشد، وقتی یک سمینار آموزشی مفید و مقبول را برای بار دوم و یا چندم شرکت می کنیم، حتی اگر عینا همان کلمات و جملات عنوان شوند، شاهد فهمیدن مسائل بیشتر و درک عمیق تر خود خواهیم بود. جدای از این مسئله که ممکن است هر بار با حضور در طول زمان های مختلف، به رشد شخصیتی بالاتری رسیده باشیم، دلیل فهم عمیق تر ما، می تواند بهاتر و متمرکزتر گوش دادن و در نتیجه هضم بهتر کلمات باشد. کلمات را می توان شنید و به راحتی از کنار آنها گذشت. می توان با کلمات زندگی کرد و از پس هر یک کلمه، وارد دنیای تازه ای از فهم و درک تازه شد. وقتی مطلبی را می خوانیم و با تمام شدن کتاب، سرریز شدن کلمات مرتبط را بر ذهن نمی بندیم و اجازه ی تراوشات تازه به مغز خود می دهیم، وقتی بعد از خواندن یک متن و یا شنیدن کلمات مختلف، به دنبال مصداق های آن می گردیم و کلمات سنگین و پرمفهوم را تا اتفاقات روزمره و عادی زندگی دخیل می کنیم، می توانیم انتظار داشته باشیم کلمات جزئی از ما شوند و این پیوستن نتیجه اش برای ما معنا به همراه بیاورد. هضم کلمات می تواند ما را در هر زمینه ای ارتقا دهد و دریچه ای جدید از دنیای معنا را به روی ما بگشاید. کسانی که با کلمات بیشتر درگیر می شوند و آنها را هم می کنند، اغلب کسانی هستند که از کنار یک مفهوم ساده نمی گذرند و بعد از شنیدن و درک آن، کلمه را با خود تا مدتها همراه می کنند. این است که این چنین افرادی اغلب مقبول ترند و شنیدن صحبت هایشان برای هر فردی می تواند دنیایی از فهم را به همراه داشته باشد. دلیل اصلی موضوع اخیر، این است که کلمات بعد از سپری شدن این مراحل و هضم آنها، با فرد عجین می شوند. شخصی که انبوهی از کلمات را با خود عجین و آنها را هضم کرده است، دنیای جذاب تری برای خود و دیگران می سازد. هر کلمه می تواند اتفاقی تازه برای یک شخص باشد و این فرد می تواند هر لحظه اتفاقی تازه برای زندگی دیگران باشد. 

به تاخیر انداختن درد

نویسنده: ناهید عبدی

 

ما انسان ها همواره از درد می گریزیم و تلاش می کنیم با درد و تبعات آن مواجه نشویم. بهتر است با مکانیزم روبرو شدن با درد و نحوه ی عکس العمل ناآگاهانه ی خود با آن آشنا شویم تا در تحمل درد و در تصمیم گیری های بهتر، بتوانیم به خود کمک نماییم. گایل استوری فعال در زمینه ی اقتصاد رفتاری، در رابطه با درد و به تاخیر انداختن آن، مقاله ای چاپ کرده است که در اینجا برداشت شخصی و نقطه نظرات وی را بازگو می کنم.

 

 

در آزمایشی که آقای استوری انجام داده، به افرادی داوطلب دو گزینه پیشنهاد گردیده است. اول اینکه شوک الکتریکی در حد 6 درجه در لحظه ی کنونی وارد شود و یا شوک 4 درجه با تاخیر 15 دقیقه ای وارد گردد. 70 درصد شرکت کنندگان گزینه ی اول را انتخاب می کنند. این آزمایش و تعدادی آزمایش در زمینه ی مشابه دستاوردهایی داشته است. از جمله اینکه انتظار درد بدتر از احساس کردن آن است. مردم ترجیح می دهند درد بیشتری را در زمان کنونی تحمل نمایند و آن را تا به تاخیر نیندازند. نکته ی جالب اینکه این قضیه برای همه ی موارد صحت ندارد. بررسی های انجام شده نشان می دهد در مواردی که مردم از تحمل درد ناگریز هستند و هیچ راه فراری برای اجتناب از آن ندارند، ترجیح می دهد درد را در لحظه تحمل کنند اما برای مواردی که می توان درد را به تاخیر انداخت و یا امیدواری برای از بین رفتن آن وجود دارد، قضیه فرق می کند. برای بسیاری از ما پیش آمده وقت دندانپزشکی خود را تا حد امکان به تاخیر می اندازیم تا شاید درد التیام پیدا کند و یا به طریقی از رفتن به دندانپزشکی بتوانیم طفره برویم. جالب اینجاست برای مواقعی که درد به تاخیر می افتد، شاهد افزایش درد با نزدیک شدن به روز واقعه هستیم. درد نه به صورت خطی بلکه به صورت تصاعدی با نزدیک تر شدن به نقطه ی مواجه شدن با درد، بیشتر می شود. برای احساس خوشبختی اما، عکس قضیه صادق است.  ما از امیدوار بودن برای مواجه شدن با یک اتفاق مثبت و خوشایند، لذت بیشتری می بریم تا زمانی که به نتیجه ی مطلوب می رسیم. عموما احساسات ما انسان ها در مواجهه با درد و سختی بسیار بیشتر و عمیق تر است تا احساس خوشبختی و خوشحالی. این نکته به ما یادآور می شود در هنگام اقدام برای به تاخیر انداختن درد و یا فرار از دردهای دیرهنگام، منطقی تر تصمیم بگیریم. به عنوان مثال، اگر به عنوان کارمند برای استعفا از شرکت قرار است اقدام بکنیم، متوجه این مهم باشیم که به تاخیر انداختن در بازگو کردن قضیه ی استعفا، عملا درد بیشتری را تحمل می کنیم و در طول این زمان به نحوی تصمیم گرفته ایم درد این مسئله را برای خود طولانی تر و بیشتر نماییم. یکی از راه های مهم برای تخفیف درد، کم کردن زمان انتظار است. 

 

 

پیش فرض ها

نویسنده: ناهید عبدی

 

ما جهان را از پس چشمان خود نمی بینیم، آن را از پس پیش فرض های خود می نگریم. همه ی ما میل داریم فکر کنیم امور زندگی را همان گونه که هستند می بینیم. در واقع بسیار متمایل هستیم خود را موجوداتی واقع بین بدانیم حال آنکه چنین نیست. ما انسان ها جهان را نه آنگونه که هست بلکه آنگونه که هستیممی بینیم. هر سخنی که بیان می شود و هر معنایی که دارد در واقع هیچ ارتباطی به گوینده ندارد، شنونده آن را از فردیت خود عبور می دهد و برداشت می کند.

 

 

وقتی برای توصیف آنچه هستیم لب به سخن می گشاییم در واقع خود را توصیف می کنیم. برداشت های ما از امور و توصیفات ما از واقعیات، بیش از آنکه واقعی باشند توصیف هایی در رابطه با شخص ما هستند. به همین دلیل است که دو نفر می توانند به امری واحد بنگرند و با هم مخالف باشند و حق نیز با هر دو نفر باشد. شاید این مسئله از لحاظ منطقی درست نباشد ولی از لحاظ روانی کاملا درست است. ما انسان ها طبق گذشته و تجربیات خود یک سری استانداردها تعریف م کنیم. به این ترتیب از شرایط موجود برداشت می کنیم و برای آینده مطابق با آنها برنامه ریزی می کنیم. با گزینه های استاندارد خود چنان خو می گیریم که هر چه برخلاف آن باشد اشتباه مطلق می دانیم. چنین است که انعطاف پذیری برای انسان معنایی ژرف پیدا می کند. گاهی لازم است پیش فرض های خود را تغییر دهیم تا دنیا را از پس واقعیات و عینکی تازه بنگریم. هنگامی که در دوراهی انتخاب و تصمیم گیری قرار می گیریم، بین گزینه های تازه و اموری که از قبل امتحانشان کرده ایم، تمایل بیشتری به محافظه کاری و انتخاب راه های از پیش تعریف شده را داریم. تلاش می کنیم با راه و روش قبل یک مسئله ی موجود را حل کنیم. این قضیه منجر به ثبات می شود. گاهی ثبات منجر به رفتارهای غیر منطقی می شود. اینکه با شروع یک کار اصرار به ادامه دادن راه و روش موجود داشته باشیم، عدم انعطاف پذیری و عدم تمایل به ریسک را نشان می دهد. این کار هزینه های هدر رفته را تا حد زیادی بالا می برد. اصرار به ادامه دادن در رابطه ی عاشقانه، در کسب و کار ورشکسته و نامطلوب، در برنامه ریزی نادرست و بسیاری از مسائل دیگر، می تواند نشان دهنده ی این ثبات باشد. به عنوان یک انسان از تضاد خوشمان نمی آید. اگر در میانه ی راه تصمیم بگیریم هر یک از پروژه های گفته شده را لغو نماییم، در واقع تضاد ایجاد کرده ایم. قبول کرده ایم طور دیگری فکر کنیم. ادامه داده یک پروژه ی بی ارزش تنها برای حفظ ثبات و از دست ندادن اعتبار است. ما در همه ی امور از این پیش فرض ها استفاده می کنیم اما در بسیاری از مواقع از وجود آنها غافل هستیم. هر اندازه بیشتر به آنها توجه کنیم و هر اندازه بیشتر به پایش آنها بپردازیم، بهتر می توانیم تصمیم بگیریم و در نهایت بهتر می توانیم مسئولیت امور را عهده دار شویم.

محدوده ی توانمندی ها

نویسنده: ناهید عبدی

 

یکی از کوتاه ترین راه ها برای رسیدن به نقطه ی مطلوب و یا اجتناب کردن از شکست، شناخت محدوده ی توانمندی هاست. اینکه بدانیم استعداد، دانش و توانمندی های ما به کجا محدود می شود یا بهتر بگوییم اینکه درک کنیم چه چیزهایی را نمی دانیم و نمی توانیم انجام دهیم. وارن بافت برای این قضیه اصطلاح "دایره ی توانایی" را ابداع نمود.

 

 

شناخت و پایبندی به این محدوده از ما انسان بهتری می سازد. این مهم فقط در رابطه با انسان صادق نیست. به طور کلی اگر بخواهیم حداکثر استفاده را از ابزار و وسایل گوناگون بکنیم، باید محدودیت های آن را بشناسیم.  اگر بدانیم چه کارهایی را نمی توانیم با ابزار موجود انجام دهیم، نتایج بهتری از استفاده و بکارگیری آن می گیریم. با شناخت کارهایی که نمی توانیم انجام دهیم، وقت و انرژی بیشتری را صرف کارهایی می کنیم که در دایره ی توانایی ما قرار دارد و احتمال موفق شدن در هر پروژه را به این ترتیب افزایش می دهیم. ما از بیان محدودیت هایمان می ترسیم. ترجیح می دهیم کلاه همه چیز دان بر سر بگذاریم و مرزهای محدود توانایی خود را به شکلی پنهان کنیم. در نتیجه سعی در برآورده کردن هر آنچه از ما خواسته می شود، داریم. در نهایت به نتایج مطلوب نمی رسیم و بعد از شکست پروژه ناباورانه به دنبال علت آن می گردیم. در کسب و کار و موفقیت های تجاری، به دنبال انسان های موفق می گردیم و تمام تلاش و انرژی خود را صرف تبدیل شدن به آن الگوی موفقیت می کنیم. پیش از هر اقدامی بهتر است از ظاهر خوشایند موفقیت عبور کنیم و ماورای آن را ببینیم. باید مرزهای لازم و محیط دایره ی توانمندی ها را برای کار مورد نظر شناسایی نماییم و در صورتی که بتوانیم خود را در آن دایره بگنجانیم تلاش نماییم. در غیر این صورت ممکن است به دستاوردهایی برسیم اما با صرف هزینهای بسیار هنگفت و با از دست دادن بخشی از عزت نفس این کار را کرده ایم. باید میزان تطبیق پذیری توانایی های لازم را با محدودیت های خود بسنجیم. در این صورت می توانیم پیش بینی هایی بکنیم که به واقعیت نزدیک تر است. اصل اول و اساسی برای مدیریت زمان و زندگی، شناخت کارهایی است که خارج از محدوده ی توانمندی ماست و نباید انجام دهیم. انسان های موفق به مرزهای توانمندی هایشان تا حد زیادی واقف اند. اگر از آنها چیزی خواسته شود با این محدوده قیاسش می کنند. چنانچه از دایره ی توانایی های آنها خارج باشد به راحتی به آن نه می گویند. اعتراف کردن به مرزها محدود توانایی نه تنها نشانه ی ضعف نیست، که قدرت و عزت نفس بالا را نشان می دهد. عموما انسان هایی با دایره توانایی بزرگ تر، خیلی راحت تر به ندانسته های خود اعتراف می کنند و انسان های کم مایه تر مرزهای توانمندی هایشان را بزرگ تر از آنچه هست نشان می دهند.

عادت می کنیم

نویسنده: ناهید عبدی

 

به عنوان یک انسان به همه چیز عادت می کنیم. اما گاهی لازم است عادت کنیم که عادت نکنیم. در دنیای کسب و کار تحولات بزرگ و سازنده را کسانی رقم زده اند که عادت نکرده اند. به بودن در قالب و شکل موجود عادت نکرده و گسسته اند. ناخودآگاهشان مدام به آنها یادآور شده واقعیت مطلقی در جهان نیست و با خود قرار گذاشته اند بانی تغییراتی در تعریف مجدد این به ظاهر واقعیات باشند.

 

اگر اختراعی با سبک و سیاقی جدید در زندگی صورت گرفته، آن در نتیجه ی عادت نکردن بوده است. یکی از بهترین روش های عادت نکردن، سعی در بزرگ نشدن است. عموما انسان ها وقتی بزرگ می شوند کلاه همه چیزدان بر سر می گذارند. درست در هنگامی که فکر می کنیم همه چیز را می دانیم می فهمیم که چقدر نمی دانیم. بزرگ نشدن برای انسان آگاه شکوه بینش به ارمغان می آورد. رشد و شخصیت فرد را شکل می دهد و با دیدن رشد دستاوردهای انسان در مسیری درست مدام شکوفه می زند. اگر قرار بود همه ی ما به عنوان انسان عادت کنیم جهانی بدون تغییر نسبت به جهان پیشین در چند دهه ی گذشته می داشتیم. تغییرات شگرف جهان را مدیون آگاهانی هستیم که سعی کردند بزرگ نشوند، سعی کردند مبتدی بمانند، سعی کردند همواره خود را در مسیر جاده ی رشد ببینند نه در انتهای آن و بر فراز قله ی همه چیز دان. عموما انسان هایی از این جنس موفقیت های به دست آمده را مدیون حضور خود در جهان نمی بینند و می دانند با حضور آنها تنها روند تغییرات به نام آنها ثبت شده و بدون وجود آنها نیز دنیا سیر تحولی خود را طی خواهد کرد. با برداشتن کلاه همه چیز دان از سر خود می توانیم بیشتر و بهتر بدانیم و در نهایت می فهمیم چیزهایی که در دنیا به عنوان واقعیات می شناختیم تنها چیزهایی بوده است که در روزمرگی زندگی به آنها عادت کرده بودیم.