مرگ و زندگی
وقتی مسئله ی مرگ و زندگی مطرح می شود، آنچه می توان آموخت برجسته تر می شود.
اگر برای یادگیری، آموختن و حرکت کردن، زمان های مختلفی از زندگی را دز نظر بگیریم، می توانیم به یک نتیجه گیری کلی برسیم و آن این است که در نقاط بحرانی و پیک هر آموخته و یا هر تصمیم سرنوشت ساز، رد پایی از پایان و یا شروع مشاهده می شود. با هر آغاز متفاوتی به اوج می رسیم و باز در نهایت ناباوری در بسیاری از پایان های متفاوت، اوجی بالاتر را تجربه خواهیم کرد. آگاهانه می دانیم لازم نیست لحظه ی مرگ را تجربه کنیم تا به دستاوردهای بزرگی دست پیدا کنیم و یا لازم نیست اتفاقی خارق العاده روی دهد تا شاهد جهشی در زندگی خود باشیم. می دانیم که در پس هر حرکت بزرگی، ردپایی از تصمیم خود خواسته نهفته است و برای شروع هر حرکت نوین، امواجی از برخاستن نهفته است. با وجود این نوع از آگاهی ها، در بسیاری از موارد شاهد هستیم تنها راه رسیدن به دستاوردهایی متفاوت در زندگی بسیاری از ما، این است که با تمامیت زمین بخوریم و یا به تمامیت در پس اتفاقی اوج بگیریم. انسان ها می توانند با هزینه ای بسیار کمتر، دستاوردهای بزرگ زندگی خود را در روزهای عادی شاهد باشند و برای دستیابی به آنها، از فرصت های عادی و بیشمار روزمره ی زندگی بهره مند شوند. به پا خاستن، حتی اگر نیاز به تحولی عظیم در اوج و فرودهای زندگی باشد، در طول زمان های عادی نیز میسر است. آن هنگام که آگاهانه خود را از قید زمان گسسته می کنیم و خود را در واپسین لحظات درد و یا در اوج لذت، تصور می کنیم. این نوع تصور، درجه ای از آگاهی به ما می دهد و در نتیجه ی آن، بینشی متفاوت به دست خواهیم آورد. با داشتن بینش جدید در زندگی، فراتر از روزهای عادی حرکت می کنم و فراتر از انسان های عادی به دست می آوریم و در نهایت فراتر از تعاریف عادی، لذت می بریم.